|
مثنوي
عبدالغفور کَهنهاي در وصف مسجد جامع خور |
|
روزي از امــر خـــداوند جــهان |
من ز کهنه آمدم در اين مکان |
| خور چو ديــدم بلادي با صفا |
جمله خلقانش به دين مصطفي |
| برگشادم چشم ناگه در زمان |
مسجدي ديدم شدم بس شادمان |
| اندر آن مسجد که من واصل
شدم |
بر گشادم باب آن داخل شدم |
| چون نـــظر کردم از روي يـقين |
جــمله ديـدم سـتون نـازنين |
| چون نظر کردم از روي صــداق |
شانزده ديدم ستون با يراق |
| آن ستونها را چو ديدم پيچ
پيچ |
صاحبش گفت غم مخور دنيا به
هيچ |
| من نديدم مــکه و مروه و صــفا |
ليک ديدم در اين مسجد صفا |
| حوض آبش ده به ده بود عرض
و طول |
برگشادم لب به صلوات رسول |
| چون ز بعد از ظهر تا بعد
از عشاء |
منتظر مي نشينم لب بر دعا |
| آمــدند آن مــردمـان با قــبول |
جمله مي خواندند مولود
رسول |
| چون بديدم مولود خــيرالانام |
ختم کردند از سخنها
والسلام |
| اي غفور اينجا بس است اين
مختصر |
رو به صاحب خير و باني کن
خبر |
| صاحب خيرش که خير انديش
بود |
از سخاوت آنچه گويم بيش
بود |
| حاجي زينل است از جد قرار |
اصل وي بود از شهر ده و
چهار |
| بعد از آن گويم مثالي
العجب |
سيد محمد نام و قتالي نسب |
| شد يقينم لطف حق همراه بود |
سيد محمد بن عبدالله بود |
| ساکن کرمستج بود آن پاک
دين |
آن بُدي اولاد خير
المرسلين |
| بــاني ديــگر است مــرد ولي |
نام او بود حاجي محمد بن
علي |
| از سخاوت بود مردي مــحترم |
در بيان خلق خور است پر
کرَم |
| اندر اين مسجد بديدم يک
امام |
بر مکان حضرت خير الاَنام |
| بود محمد باقر اسـم آن جناب |
طاعت حق را بکردي بي حساب |
| پيشواي مردمان بودي مدام |
اي دهي صلوات بر خير
الانام |
| بُد يکي خادم به غايت بي
نظير |
حاجي يوسف بود اسم آن فقير |
| در اين مسجــد مؤذن الـعجب |
وي نياسود از طاعت روز و
شب |
| رحمت حق باد بر ايشان همه |
بعد از آن بر ما و بر
خويشان همه |
| چند گويي اي غفور اينجا
سخن |
رو به پايان سال و ماه
تاريخش سخن |
| که سال و تاريخش بگويم
آشکار |
از هـزار و سيصد و ده و
چهـار |
| چون ز صاحب خير و تاريخش
تمام |
جمله گفتم لب به تسليم
والسلام |
| بيتهايش چون شمردم يک به
يک |
بُد حساب بيتهايش سي و يک |
| هــزاران درود و هــزاران سلام |
ز ما بر محمد عربي عليه
السلام |